نوشتهشده به وسیلهی: گیلدا در: سپتامبر 15, 2011
وقتی می نویسی
تا نقش جهان دستهایت
پرواز می کنم!
بنویس!
نوشتن ات مرهمی ست
بر سه هزار ریا
دویست شلاق
و یک فضای امنیتی ناتمام.
وقتی تعداد نظرات یک مطلب فرده، به احتمال زیاد نیستی.
ولی ایندفه این احتمال نیس، از راه های دیگه به حکم رسیده و اثبات شده و این حرفا.
یه خورده نگران کننده شده. امیدوارم بیشتر نشه
من برگشتم به خونه خرابه قبلیم
کجایی گیلدا؟ نگرانم کردی. امیدوارم نگرانیم بی مورد باشه
خب، نگرانی از یه خورده هم بیشتر شده
چقدر تاثیر گذار بود این آمدن…
فیلترینگ حتی نام مرا هم از لیست دوستانت و ورق میزنم هایت پاک کرده …
گویا مدتی است ننوشته ایی … این را نیامدن نوشته هایت به ایمیلهایم متوجه شده بودم …
روزها … هفته ها … سالها … شاید چیزی باشی برای شاد شدن آدم … همانکه میدانم تنها خواننده ام تنها تو بودی ، زیبا بود …
سپتامبر 29, 2011 در 3:14 ب.ظ.
با این حساب، تلخی تمام شده که نمینویسی؟
کاش از این نبودنت، دست پر برگردی
نوامبر 23, 2011 در 3:06 ب.ظ.
احمد جان، تلخی و شیرینی مخلوط شدن. مثل ظالم و عادل. آرزوی خوبی برایم کردی. ممنونم از تو. راستی دانشگاهت خوب است؟ درسها چطور؟ در سطح دانشگاه و کلاس های درسی ات نمان. کتاب بخوان. هرچه علاقه داری. ادبیات شعر. حتی کتابهایی که مربوط به رشته ی خودتان هست. با نظریه پردازان جدید رشته ی خودت آشنا باش. با کتابخانه ی دانشگاهتان انس بگیر. بین شلوغی های کتابهای در هم بچرخ. اگر اجازه ی ورود به کتابخانه نداری، اسم کتاب های خوب را از استادهایت بپرس. خوب بخوان.خوب. چقدر حرف میزنم:دی . شده ام مثل مادربزرگها:دی