روزهايم

تا پایان تلخی

نوشته‌شده به وسیله‌ی: گیلدا در: سپتامبر 15, 2011

وقتی می نویسی

تا نقش جهان دستهایت

پرواز می کنم!

بنویس!

نوشتن  ات مرهمی ست

بر سه هزار ریا

دویست شلاق

و یک فضای امنیتی ناتمام.

15 پاسخ به "تا پایان تلخی"

با این حساب، تلخی تمام شده که نمی‌نویسی؟
کاش از این نبودنت، دست پر برگردی

احمد جان، تلخی و شیرینی مخلوط شدن. مثل ظالم و عادل. آرزوی خوبی برایم کردی. ممنونم از تو. راستی دانشگاهت خوب است؟ درسها چطور؟ در سطح دانشگاه و کلاس های درسی ات نمان. کتاب بخوان. هرچه علاقه داری. ادبیات شعر. حتی کتابهایی که مربوط به رشته ی خودتان هست. با نظریه پردازان جدید رشته ی خودت آشنا باش. با کتابخانه ی دانشگاهتان انس بگیر. بین شلوغی های کتابهای در هم بچرخ. اگر اجازه ی ورود به کتابخانه نداری، اسم کتاب های خوب را از استادهایت بپرس. خوب بخوان.خوب. چقدر حرف میزنم:دی . شده ام مثل مادربزرگها:دی

وقتی تعداد نظرات یک مطلب فرده، به احتمال زیاد نیستی.
ولی ایندفه این احتمال نیس، از راه های دیگه به حکم رسیده و اثبات شده و این حرفا.

یه خورده نگران کننده شده. امیدوارم بیشتر نشه

قربونت برم محمد. فقط همین

من برگشتم به خونه خرابه قبلیم

خانه ات پر نور باد! سایه بانی ست برای من

کجایی گیلدا؟ نگرانم کردی. امیدوارم نگرانیم بی مورد باشه

محمد عزیز، محرم اسرار سلام. ببخشید رفتم ناگهانی! برخواهم گشت

خب، نگرانی از یه خورده هم بیشتر شده

احمد عزیز سلام. خوبی ؟ نه چیزی نیستو توضیح مفصلش را داده ام همین جا. مرسی که به یادم هسنی

چقدر تاثیر گذار بود این آمدن…
فیلترینگ حتی نام مرا هم از لیست دوستانت و ورق میزنم هایت پاک کرده …
گویا مدتی است ننوشته ایی … این را نیامدن نوشته هایت به ایمیلهایم متوجه شده بودم …
روزها … هفته ها … سالها … شاید چیزی باشی برای شاد شدن آدم … همانکه میدانم تنها خواننده ام تنها تو بودی ، زیبا بود …

سلام محمد. خوبی؟ ای داد از فیلترینگ! در اینجا زندان ها فراخ میشود.
عکس هایی که می گیرم بعضی وقت ها شبیه عکس های تو می شوند. انگار نگاه تو در چشمهای من حلول می کند. البته به زیبایی عکس های تو نیست. خواهر کوچکشان است:دی نمی دانم چرا اسم وبلاگت آنطور که می گویی، نمی آید. هروقت که برگشتم چک می کنم. نخواهم بود مدتی.
شادی تو را میخواهم.مرسی محمد بابت همه چیز.

یک سالی نخواهم بود. خواستم قبل از رفتنم اعلام کنم، گفتم شاید نتوانم و هی بیایم و بنویسم. برای همین بی خبر رفتم. این مرخصی چندین ماهه دلایل متعددی دارد. یکی از آنها مساله دانشگاهم هست که یک سال دیگر یعنی همین امسال بیشتر ندارم و این چند ماهه یک بار از کمیته ی انضباطی به جرم بی حجابی جستم! و چندین بار از جاسوسان مخوفشان جستم. ملخک شده ام:دی. خلاصه که تحت پیگرد قانونی بوده ام به نوعی:دی. مدتی خاموشی خوب خواهد بود. هم برای خودم، هم برای شما. شاید من بتوانم به کارهایم برسم که همیشه عقب افتاده اند. کمی فکر کنم، کتاب بخوانم، موسیقی جدیدی پیدا کنم و الی آخر. شما هم آدم های جدیدی پیدا کنید که دنیایشان زیبا و شاد و عمیق باشد. بعد که برگشتم مرا هم با او معرفی کنید!
با دیدن و خواندن موفقیت ها و شادی هایتان انرژی می گیرم.
خلاصه که من خوبم در کل. نگرانم نباشید. دوستتان دارم زیاد و همیشه به یادتان هستم. این شعر کوتاه را که امروز پست میکنم، پیشکش به شما به خاطر محبتهایتان.
تشکر ویژه از احمد عزیز و هر دو محمد دوست داشتنی.
غیبت موجه مرا بپذیرید و مرا حذف ترم نکنید.:ایکس.

سلام به پدرم جولان، اگر آمد اینجا و خواند. بابا مراقب خودت باش و شعرهایت را برای من هم بگذار. وقتی برگشتم همه را یکجا میخوانم. نه مثل شبهای امتحان. مثل روزهایی که در یک کتاب غرق می شوم. خیلی مراقب خودت باش.

من هی می آمدم و این نوشته بالایی را چک می کردم ! ادم جایی می رود آداب بی قراری را حدا اقل به جا می آورد ! تو نمی دانی چقدر مرا افسرده کردی !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

نفس مي کشم حتي اگر صدای خس خسي آزارم دهد.

من در فیسبوک

برترین نوشته‌ها

آرشيو

RSS ورق می زنم

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.