نوشتهشده به وسیلهی: گیلدا در: سپتامبر 10, 2011
از فردا می توانم به دیوارها فخر بفروشم.
گوشم که گلی شد
تو را به رخ گوشه نشینان شهر بکشانم.
در فاصله ی بین دم کردن برنج تا گردگیری زیرپله
به یاد عمق ارگاسم های شیفتی
گوشه ی لبم را گاز بگیرم
و سرعتم را بالا ببرم
تا نوبت آرایشگاه مه بانو عقب نیافتد.
و از آنجا بروم خانه ی اقدس خانم
ورد و دعا را همه یکجا بخرم
تا دلم قرص شود
که برمی گردی.
سر راه، نرسیده به چهار راه
با دیدن عشاق بی دست و پای خیابان های ولگرد
زیر نور خسته ی پایه های دراز برق
بغض کنم
که چه شور است برنج
و چه بد بو ماهی!