روزهايم

قدر استاد نکو دانستن

Posted on: اکتبر 17, 2009

استاد سنجرانی سپرده بود سلامش را به بزرگ استادی دیگر برسانم.

دیدن بزرگ استادی که استاد سنجرانی ساعت ها با او درباره ی خود،

دنیا و هستی به بحث نشسته بود، پر از لطف بود برایم.

تصمیم گرفتم این سلام را هرطور شده به مقصد برسانم. برای اینکه

مطمئن باشم  می توانم ایشان را در دانشکده ی پیچ در پیچ ادبیات

پیدا کنم، در ست شنبه 18 مهر وقتی پست سری های قبل را می فرستادم،

سری به سایت دانشگاه زدم و خوشبختانه در اسامی استادان نامشان را

 پیدا کردم:»دکتر جمشید مظاهری»

یکشنبه 19 مهر دانشکده ی ادبیات بودم. از پله های پیچ در پیچ اش بالا و پایین

رفتم، در راهروهایی که نمی دانستم به کجا ختم می شوندو گاه یادم می رفت

دقیقا کدام طبقه هستم، با پرس و جو از این و ان به اتاق استاد نزدیک

شدم و در نهایت به لطف خانمی که سینی چایی در یک دست و شیشه

پاک کن در دست دیگرداشت، اتاق را پیدا کردم.

به دفتر استاد رسیدم، در زدم. هیچ کس نبود. دختری می گفت: این در

سالهاست باز نشده!

برنامه ی کلاسی نصب شده کنار در اتاق نشان می داد که فردای ان روز

یعنی دوشنبه می توان  استاد را ساعت 10 تا 12 در کلاس 4-511 ملاقات

کرد.

دوشنبه 20 مهر ساعت 30/9 دانشکده ادبیات بودم. به دفتر استاد رفتم.

در قفل بود. به سراغ کلاس رفتم و هرچه گشتم پیدا نکردم. تا بالاخره یکی از

دوستانم را نمی دانم در کدام طبقه و کدام راهرو دیدم.

می گفت استاد همیشه نیم ساعت دیر می اید.

ساعت 10 کلاس داشتم. ساعت 5/10 بود که از دانشکده ی پیچ در پیچ ادبیات

بیرون امدم و راهی دانشکده ی خودمان شدم. با خودم گفتم بعد از کلاس حتما

می توانم ایشان را ببینم.

موضوع را با دوست نازنینم در میان گذاشتم.

قرار شد بعد از کلاس با هم برویم.

ساعت 30/11 بود که به دانشکده ی ادبیات رسیدیم. می دانستم کلاس

طبقه ی زیرزمین است اما کدام کلاس هنوز نمی دانستم.

با پرس و جو کلاس را پیدا کردیم.

منتظر تمام شدن کلاس و باز شدن در بودیم. با هم حرف می زدیم و هر

از مدتی می گفتم:» من چه بگویم؟»

راستش را بخواهید در ذهنم جملاتی را می ساختم و فکر می کردم اگر

ایشان شاگردشان مسعود را به یاد نیاورند، با چه نشانه هایی به یادشان اورم؟!

ساعت 5/12 بود. همچنان منتظر بودیم که دوستم پیشنهاد داد تا در کلاس را بزنم و

زمان تمام شدن کلاس را بپرسم.

ساعت 10/12 بود که با استرسی درونی در را زدم و منتظر شدم کسی بگوید بله.

استاد در را باز کرد.

گفتم:» دکتر مظاهری؟ ببخشید صحبتتان را قطع کردم می خواستم ببینم

کلاس چه ساعتی تمام می شود؟»

فرمودند:»بله. کم کم تمام می شود.»

وقتی در کلاس بسته شد، دقیقا یاد دوران کودکی ام افتادم که وقت بازی توپم

خانه ی همسایه می افتاد. مرد همسایه در را باز می کرد و با صلابتی مردانه

می گفت توپی اینجا نیافتاده است هرچند من مطمئن بودم توپ درست از

ضلع شرقی وارد حیاط انها شده است!

ساعت25/12 بود که کلاس تمام و در باز شد.

استاد بیرون امد. به او خسته نباشید گفتم و بار دیگر عذر خواهی کردم. شروع

کردم به صحبت. استاد سرش پایین بود و شاید حوصله ی شنیدن حرف های

یک دختربچه را هم نداشت!

همین که گفتم اقای مسعود سنجرانی گفته اند سلامشان را به شما برسانم،

گفتند: از مشهد می ایید؟

و من در تعجب بودم که چگونه مسعود سنجرانی همان جوان بیست و چند

ساله ی ان سال ها را هنوز به یاد دارند!

گفتم نه و ادامه دادم: من با ایشان از طریق وبلاگشان اشنا شدم.

ایشان استاد دانشگاه مشهد هستند و من دانشجو.

ان صلابت مردانه ی چند لحظه پیش جای خود را به محبتی پدرانه داد. انگار

همه ی خستگی تدریس از تنشان رخت بربست. رنگ پوستشان روشن تر

از پیش شد و چشم هایشان از ذوق ان پسر جوان بیست و چند ساله درخشید!

دوباره پرسیدند: چه کار می کنند؟

و من بار دیگر گفتم ایشان استاد دانشگاه اند.

 

دانشجویان که اطراف استاد ایستاده بودند به من نگاه می کردند و استاد

بزرگوارشان که گویی چند سالی جوانتر شده اند.

می گویند:» اگر با ایشان در ارتباط هستید شماره تلفن شان را برایم بگیرید

. یک شماره از ایشان دارم اما فکر میکنم قدیمی باشد.»

می گویم چشم و خداحافظی می کنم.

 

و فکر می کنم پس از سال ها با این فاصله ها تا چه حد می تواند دل به دل راه

داشته باشد.

من و دوستم از دانشکده بیرون می اییم. و همه ی این حس ها را یک بار

با هم مرور می کنیم.

زنده باد این چنین استادی و این چنین شاگردی!

 

 

About these ads

8 پاسخ to "قدر استاد نکو دانستن"

استاد مظاهری یکی از بهترین و مهربون ترین استادایی بوده و هس که داشتم و دارم و امیدوارم سال های سال سالم و شاد باشن…ولی اون قسمتی که گفتین که استاد بهتون نگاه نکردو قبول ندارم.استاد یه نگاه مهربونی دارن که اونو از هیچ کس دریغ نمی کنن حتی اگه نشناسنشون
ممنون از این که منو به یاد اون روزای قشنگ انداختین

شاید اشتباه از نگاه من باشد. مسلما ایشان استاد خوبی هستند که دانشجویان تا سالها بعد از فارغ التحصیلی یادشان می کنند.

جناب استاد مظاهری بزرگوارترین و بی نظیرترین و متواضع ترین انسانی هستند که من افتخار شاگردی ایشان را داشته ام. وبا اینکه چند سال است ایشان را ملاقات نکرده ام یاد و خاطره ی ایشان در ذهن و روحم پابرجاست. خداوند را شاکرم که موهبت شاگردی و آشنایی با ایشان را به من ارزانی داشت. امیدوارم که همواره سلامت و آسوده دل باشند.

استاد مظاهری بی گمان یکی از بهترین و باسوادترین اساتید ایران است

استاد مظاهري عزيز دل هستند.همين چند روز پيش تلفني كلي حرف زديم.ايشان خيلي مهربان اند.اما قدرشان را در اين مملكت كسي نمي داند….حالا هم كه بازنشسته شدهاند.

با نوشته ی شما به وجد امدم. چه خوشحالم که دانشجوهایی هستند این چنین و استادی عزیز چون استاد مظاهری.زنده باد چنین استادی و چنین دانشجویانی.!

استاد جمشید مظاهری بزرگ مرد ادب فارسی و استادی متواضع در شهر اصفهان هستند . گوهری در صدف این شهر که دانشجویان ایشان از جمله این حقیر به شاگردی ایشان می نازیم . کرم فر

چه خوب که استادی خوب دارید. زنده باشند و سلامت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال کننده ها

به 103 مشترک دیگر بپیوندید

برترین نوشته‌ها

آرشيو

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 103 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: