در من تمام واژهها سقوط می کنند؛
وقتی سر پیچ خیابان
باران باریدن می گیرد.
وقتی روحِ اسطوره های مرده
در رقصی بی پایان
میان کلام ما
زنده می شود.
حیف! خواستن، توانستن نبود،
پیکاری نابرابر بود
از سر عشق و آرزو.
نوشتهشده به وسیلهی: گیلدا در: سپتامبر 15, 2011
وقتی می نویسی
تا نقش جهان دستهایت
پرواز می کنم!
بنویس!
نوشتن ات مرهمی ست
بر سه هزار ریا
دویست شلاق
و یک فضای امنیتی ناتمام.
نوشتهشده به وسیلهی: گیلدا در: سپتامبر 13, 2011
نوشتهشده به وسیلهی: گیلدا در: سپتامبر 12, 2011
برگ ها دندان تیز کرده اند
تا زمین خورند.
و خاک در باغچه تپیده،
سرد
چون اسبی در احتضار
نیم نگاهی به گلدان های خشک می بندد؛
آنها که زهدان هایشان در مراکز باروری اجاره نرفته است.
اسب
پایش را نیم تکانی می دهد
تا آخرین اغتشاش را
با پریشانی مجمع مگسان
به ثبت رساند.
نوشتهشده به وسیلهی: گیلدا در: سپتامبر 12, 2011
دیروز فهمیدم. وقتی آزادی دست خورده ام در ته کاسه ای روی میز ماند.
هیچ گاه آنقدر آزاد نبوده ام که گمان می کردم هستم.
خواب دیدم
همه ی زمین را خواب برده بود.
از فردا می توانم به دیوارها فخر بفروشم.
گوشم که گلی شد
تو را به رخ گوشه نشینان شهر بکشانم.
در فاصله ی بین دم کردن برنج تا گردگیری زیرپله
به یاد عمق ارگاسم های شیفتی
گوشه ی لبم را گاز بگیرم
و سرعتم را بالا ببرم
تا نوبت آرایشگاه مه بانو عقب نیافتد.
و از آنجا بروم خانه ی اقدس خانم
ورد و دعا را همه یکجا بخرم
تا دلم قرص شود
که برمی گردی.
سر راه، نرسیده به چهار راه
با دیدن عشاق بی دست و پای خیابان های ولگرد
زیر نور خسته ی پایه های دراز برق
بغض کنم
که چه شور است برنج
و چه بد بو ماهی!
نوشتهشده به وسیلهی: گیلدا در: سپتامبر 9, 2011
بنشین و برایش بنویس!
نوشتهشده به وسیلهی: گیلدا در: سپتامبر 7, 2011
نوشتهشده به وسیلهی: گیلدا در: سپتامبر 6, 2011