روزهايم

نوشته‌شده به وسیله‌ی: گیلدا در: نوامبر 23, 2011

در من تمام واژه­ها سقوط می­ کنند؛

وقتی سر پیچ خیابان

باران باریدن می­ گیرد.

وقتی روحِ اسطوره­ های مرده

در رقصی بی­ پایان

میان کلام ما

زنده می­ شود.

حیف! خواستن، توانستن نبود،

پیکاری نابرابر بود

                 از سر عشق و آرزو.

تا پایان تلخی

نوشته‌شده به وسیله‌ی: گیلدا در: سپتامبر 15, 2011

وقتی می نویسی

تا نقش جهان دستهایت

پرواز می کنم!

بنویس!

نوشتن  ات مرهمی ست

بر سه هزار ریا

دویست شلاق

و یک فضای امنیتی ناتمام.

سال های بی توقف

نوشته‌شده به وسیله‌ی: گیلدا در: سپتامبر 13, 2011


بگذار گوشواره هایت سراسر بارانی شوند.

 حزب درد

 حراج خود را

 زیر نظر اتحادیه

 تا پایان اسفند ماه

 تمدید می کند.

خزان پزون

نوشته‌شده به وسیله‌ی: گیلدا در: سپتامبر 12, 2011

برگ ها دندان تیز کرده اند

                                 تا زمین خورند.

و خاک در باغچه تپیده،

                                    سرد

چون اسبی در احتضار

نیم نگاهی به گلدان های خشک می بندد؛

آنها که زهدان هایشان در مراکز باروری اجاره نرفته است.

اسب

پایش را نیم تکانی می دهد

  تا آخرین اغتشاش را

 با پریشانی مجمع مگسان

   به ثبت رساند.

اعتراف، توبه نیست.

نوشته‌شده به وسیله‌ی: گیلدا در: سپتامبر 12, 2011

دیروز فهمیدم. وقتی آزادی دست خورده ام در ته کاسه ای روی میز ماند.

هیچ گاه آنقدر آزاد نبوده ام که گمان می کردم هستم.

نوشته‌شده به وسیله‌ی: گیلدا در: سپتامبر 11, 2011

خواب دیدم

همه ی زمین را خواب برده بود.

نوشته‌شده به وسیله‌ی: گیلدا در: سپتامبر 10, 2011

از فردا می توانم به دیوارها فخر بفروشم.

گوشم که گلی شد

تو را به رخ گوشه نشینان شهر بکشانم.

در فاصله ی بین دم کردن برنج تا گردگیری زیرپله

به یاد عمق ارگاسم های شیفتی

گوشه ی لبم را گاز بگیرم

و سرعتم را بالا ببرم

تا نوبت آرایشگاه مه بانو عقب نیافتد.

و از آنجا بروم خانه ی اقدس خانم

ورد و دعا را همه یکجا بخرم

تا دلم قرص شود

که برمی گردی.

سر راه، نرسیده به چهار راه

با دیدن عشاق بی دست و پای خیابان های ولگرد

زیر نور خسته ی پایه های دراز برق

بغض کنم

که چه شور است برنج

و چه بد بو ماهی!

خود گفت وگو

نوشته‌شده به وسیله‌ی: گیلدا در: سپتامبر 9, 2011

بنشین و برایش بنویس!

هیچ بازار

نوشته‌شده به وسیله‌ی: گیلدا در: سپتامبر 7, 2011

بر گیجی این خیابان دیگر نه مردی شیون می کند، نه زنی فریاد می زند. نه پسری هوس بوسه می پروراند، نه سیگار دختری تب می کند.

نه لحظه ها با خاطرات عرق کرده ی پارسال می آمیزند، نه عروسک ها رقص کوکی آغاز می کنند.

این تابستان فروریخته بعد از فصلی فروخورده از راه رسیده است.

روایتی از ما.

نوشته‌شده به وسیله‌ی: گیلدا در: سپتامبر 6, 2011

شاید به این گمان که کسی اینجا زندگی نمی کند، پشت این پنجره می نشینند، گله هایشان را می کنند، خستگی هایشان که دود شد، سایه هاشان که خوردند، میروند.

و از آنها یک سایه می ماند بر قاب شیشه در حافظه ی یک دوربین.

نفس مي کشم حتي اگر صدای خس خسي آزارم دهد.

من در فیسبوک

برترین نوشته‌ها

  • هیچکدام

آرشيو

RSS ورق می زنم

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.